تقسیم نخبگان به شیرها و روباه‌ها چطور به شناخت رهبران سیاسی دنیا کمک می‌کند

تاريخ 1395/12/13 ساعت 11:43

برداشت مرسوم ما از کلمه نخبه اشتباه است. این مطلب را بخوانید تا با نخبگان امروزی و پاسکاری قدرت بین آنها آشنا شوید.

ترجمه: فرزانه سالمی/ آینده نگر/ منبع: نیواستیتزمن

 هوگو دروچون: استاد سیاست در دانشگاه کمبریج و نویسنده کتاب «سیاست بزرگ نیچه»

این روزها مُد شده که سیاستمداران پوپولیست با حمله به طبقه «نخبگان» و «نظام‌ موجود» به قدرت برسند. از دونالد ترامپ رئیس‌جمهور جدید امریکا گرفته تا ترزا می نخست‌وزیر انگلیس و مارین لوپن چهره راست‌گرای انتخابات فرانسه، همه دارند نخبگان را محکوم می‌کنند و آنها را منشا مشکلات جوامع غربی می‌خوانند. اما کلمه نخبه از کجا آمده و معنی‌اش چیست؟

ویلفردو پارتو اقتصاددانی بود که در سال ۱۹۰۲ میلادی استفاده‌ای از این کلمه کرد که معنی امروزی را نثار کلمه نخبه کرده است. آنچه به عنوان قاعده پارتو یا قانون قدرت شناخته می‌شود این است: هشتاد درصد از زمین همیشه در اختیار بیست درصد از جمعیت قرار دارد. او با بررسی گسترده توزیع اراضی در ایتالیا در آغاز قرن بیستم میلادی به این نتیجه رسید.

اما پارتو فقط اقتصاددان نبود. او در حوزه جامعه‌شناسی هم نظریاتی  را مطرح کرد و از قاعده مشابهی برای توضیح نخبه بهره برد. او در کتاب «نظام‌های سوسیالیستی» و نیز «رساله‌ای در باب جامعه‌شناسی عمومی» خود از کلمه نخبه به جای کلمه‌هایی مثل «اشراف‌زادگی» و «طبقه حاکم» استفاده کرد چون آن را با دنیای قرن  بیستم بیشتر منطبق می‌دانست. کلمه فرانسوی «اِلیت» از ریشه لاتین «الیگره» به معنای «انتخاب بهترین‌ها» می‌آید. او در نظریات خود سعی کرد در هر حوزه‌ای، افراد را با امتیازهای از یک تا ده، رتبه‌بندی کند. به این ترتیب او می‌توانست بهترین قاضی یا بهترین سارق را معرفی کند. اینجا مسئله خوب یا بد مطرح نبود.

مهم‌ترین مثال او ناپلئون بناپارت بود. ناپلئون ضعف‌های زیادی داشت اما قابلیت‌های سیاسی بالایی نیز داشت که از نظر پارتو، او را به یک نخبه سیاسی بدل می‌کرد. پارتو نخبه حکومتی و غیرحکومتی را از هم جدا می‌کرد ولی به هرکس که قابلیت‌های تخصصی بالایی داشت، رتبه نخبگی می‌داد.

با وجود این، پارتو به صورت مشخص روی طبقه نخبه حکومتی متمرکز شده بود و معتقد بود این طبقه اهمیت زیادی در شناخت جامعه دارد؛ زیرا هر ارزشی که طبقه نخبه حکومتی تبلیغ کند، بازتاب آن در جامعه مشاهده خواهد شد. پارتو به این نتیجه نیز رسیده بود که یک قانون فیزیولوژیکی وجود دارد که بر مبنایش، همواره گروهی از نخبگان افول می‌کنند و گروهی دیگر از نخبگان جای آنها را می گیرند. از این جهت، او تاریخ را گورستان نخبگان می‌خواند.

اما نکته مهم در باب نظریه پارتو این بود که نخبگان در هر حال همواره بر سر قدرت می‌مانند و تنها انتقال قدرت بین آنها صورت می‌گیرد. وقتی نخبه امروزی با چالش‌هایی مواجه می‌شود و قدرتش افول می‌کند، جا برای نخبه‌ای دیگر باز می‌شود. گاهی نخبه دوم با تلفیق ارزش‌های خودش با ارزش‌های نخبه اول موفق می‌شود خود را به قدرت برساند. اما در مواردی دیگر، نخبه دوم به صورت انقلابی همه‌چیز را تغییر می‌دهد و هیچ شباهتی به نخبه اول ندارد.

پارتو در این راستا از متفکر مهم ایتالیایی دیگری- نیکولو ماکیاولی- الهام گرفت و دو نوع از حاکمان نخبه را معرفی کرد. او به گروه اول، نام «روباه» داد: کسانی که سلطه مورد نظر خودشان را با همکاری، فریبکاری، کنترل دیگران و به صورت کلی با روش تلفیقی پیش می‌برند. آنها دوست ندارند مستقیما از اعمال زور استفاده کنند و قدرت در دوران زمامداری آنها کمتر حالت مرکزی دارد.

در مقابل، گروه نخبه دیگری وجود دارد که پارتو به آن نام «شیر» داده است. این نخبگان محافظه‌کارترند. آنها روی وحدت و یکدست‌شدن و نیز حکمرانی از طریق بوروکراسی سلسله‌مراتبی و مرکزی توسط گروهی کوچک تاکید دارند. برخلاف روباه‌ها، شیرها با استفاده مستقیم از زور نیز مشکلی ندارند.

تاریخ مثل پاندول ساعت بین این دو نوع از نخبگان رفت و آمد می‌کند. از دست روباه‌ها به دست شیرها می‌افتد و دوباره برمی‌گردد.

واضح است که این نظریه با دنیای امروز تطابق عجیبی دارد. بعد از حکمرانی روباه‌ها، حالا شیرها قدرت را به دست گرفته‌اند. دونالد ترامپ چه در دوران کمپین تبلیغاتی‌اش و چه در آغاز ریاست جمهوری‌اش نشان داد که با استفاده از ارعاب و افراط و خشونت مشکلی ندارد. او به وضوح از ممانعت از ورود مهاجران به امریکا و ساختن دیوار در طول مرز امریکا با مکزیک حرف می‌زند و سیاست‌های اقتصادی‌اش مبتنی بر بستن بازار امریکاست. او نماینده شیوه سنتی زندگی سفیدپوست امریکایی و دین آنهاست. دیدگاه‌های او با نخبگان متعلق به دسته روباه‌ها - مثل باراک اوباما و دیوید کامرون- کاملا فرق دارد.

در چارچوب دنیای امروزی می‌توان گفت نخبگان دسته روباه‌ها همان نیروهای طرفدار جهانی‌شدن و لیبرالیسم هستند. از بُعد مثبت، آنها به دنبال فضای بازتر و متصل‌تر جهانی برای انجام تجارت‌اند. از بعد منفی، آنها حاضرند گسترش اقتصاد را به هر هزینه‌ای در زندگی انسانی وارد کنند. اما نخبگان دسته شیرها اهل مدارا نیستند و خود را در مرکز جامعه می‌بینند و ضرورت محافظه‌کاری را تبلیغ می‌کنند.

از نظر پارتو، شیرها و روباه‌ها دو نوع مختلف از حکمرانی را به نمایش می‌گذارند که هرکدام ضعف‌ها و قوت‌های خودش را دارد. یعنی در هر حال، طبقه حاکم همواره این دو عنصر را در خود دارد و پرسش تنها این است که در هر زمان، کدام‌یک از آنها بر دیگری غلبه یافته است.

مثلا ترزا مِی نخست وزیر انگلیس را در نظر بگیرید. گروه معتمد نزدیک به او بسیار کوچک است و او به شدت کسانی را که زیر دستش کار می‌کنند کنترل می‌کند. او از اینکه در مورد برگزیت وارد چالش با پارلمان شود ابایی ندارد و انگار خود را مشمول نوعی حق سلطنتی می‌داند. کسی هنوز به درستی نمی‌داند برنامه او برای خارج‌کردن انگلیس از اتحادیه اروپا چطور خواهد بود.

در مقابل او، اتحادیه اروپا قرار دارد که به طبقه نخبه روباه‌ها تعبیر می‌شود. اتحادیه اروپا نهادی است که بر مبنای مذاکره، مصالحه و سیاست‌های تلفیقی شکل گرفته است. اینکه انگلیس عملا اتحادیه اروپا را پس زده، به نوعی پیروزی طبقه نخبه شیرها بر طبقه نخبه روباه‌ها محسوب می‌شود.

این پیروزی تنها مختص به انگلیس یا امریکای ترامپ نیست. در نقاط مختلفی از جهان غرب، جنبش‌های دست راستی دارند طبقه نخبه روباه‌های اتحادیه‌ اروپا را پس می‌زنند. تعجبی ندارد که ترامپ و این نوع جنبش‌ها با ولادیمیر پوتین رئیس‌جمهور روسیه مشکلی ندارند. او هم به طبقه نخبه شیرها تعلق دارد.

آسیا هم از طبقه نخبه شیرها بی‌بهره نبوده است. شی جینپینگ رئیس‌جمهور چین قدرت زیادی در این کشور دارد؛ قدرتی که می‌تواند با مائو زدونگ و دنگ شیائوپینگ هم مقایسه شود. شینزو آبه نخست‌وزیر ژاپن در سال‌های اخیر مواضع خود را سخت کرده و اولین کسی در میان رهبران دنیا بود که با دونالد ترامپ دیدار کرد. نارندرا مودی نخست‌وزیر هند و رودریگو دوترته رئیس‌جمهور فیلیپین و رجب طیب اردوغان نخست‌وزیر ترکیه نیز در شمار همین نوع از سیاستمداران قرار دارند.

پارتو در کتاب «نظام‌های سوسیالیستی» خود به روشنی توضیح می‌دهد که چگونه یک طبقه نخبه جایگزین طبقه نخبه قبلی می‌شود. به عنوان مثال: طبقه نخبه الف در قدرت است. طبقه نخبه ب سعی می‌کند نظر طبقه مردمی ج را در مورد مسائل مختلفی جلب کند و قدرت طبقه نخبه الف را در مورد آنها به چالش بکشد. طبقه نخبه ب در این راستا وعده‌هایی به طبقه مردمی ج می‌دهد که هرگز پس از رسیدن به قدرت، آنها را عملی نخواهد کرد. اما در نهایت با همین روش، موفق به پایین‌کشیدن طبقه نخبه الف از قدرت می‌شود و خودش بر تخت قدرت تکیه می‌زند. این وضع بعدا دوباره تکرار می‌شود.

این شاید به نوعی تصویر همیشگی عرصه سیاست به نظر برسد. اما نکته‌ای که پارتو در این خصوص می‌گوید این است که مناقشه بر سر قدرت باعث می‌شود نخبگان به سیاسی‌کردن گروه‌هایی روی بیاورند که به صورت اصولی سیاسی نبوده‌اند.

مثلا آنچه که از حامیان برگزیت در انگلیس و هواداران دونالد ترامپ در امریکا می‌دانیم این است: میزان آرایی که در همه‌پرسیِ ماندن یا رفتنِ انگلیس از اتحادیه اروپا به صندوق‌ها ریخته شد، بیشتر از سطح انتظار بود. در امریکا نیز گروه‌هایی که قبلا رای نمی‌دادند وارد عرصه شدند و به ترامپ رای دادند. اما هیچ تضمینی نیست که ثابت کند ترزا می و دونالد ترامپ به عنوان طبقه نخبه جدید به این آرا پشت نخواهند کرد. درواقع اینکه طبقه نخبه توسط چه کسانی و با چه انتظاراتی به قدرت رسیده است، عملا موضوعیت خود را از دست می‌دهد.

 پارتو در سال‌های پایانی عمر خود، تحلیلی از وضعیت ایتالیا در دهه ۱۹۲۰ میلادی ارائه داد. او از بی‌کفایتی نخبگان دولت در اجرای تصمیمات و نحوه رفتار آنها با مردم کشور - به خصوص تلاش آنها برای یافتن راه‌های فرار از قانون- انتقاد کرد و اصطلاح «توانگران عوام‌فریب» را برای توصیف طبقه حاکم به کار برد. او می‌گفت طبقه ثروتمند حاکم، پشت رویه‌ای از سیاست‌بازی دموکراتیک پنهان شده است. به اعتقاد پارتو، این مسئله به خصوص از دو جهت اهمیت داشت: اول اینکه طبقه حاکم ثروتمند بیش از هر چیز دیگری به دنبال بهترین‌ راه‌ها برای سرازیر کردن ثروت به سمت خودش می‌گردد و به تولید ثروت جدید در کشور اهمیتی نمی‌دهد و این مسئله به شدت به رفاه ملی ضربه می‌زند. دوم اینکه چنین توانگرانی قادرند با روش‌های عوام‌فریبانه و زدن نقاب‌های مختلف بر چهره، مدتی طولانی خود را در قدرت نگه دارند.

حرف‌های زیادی نیز در مورد پوپولیسم دونالد ترامپ مطرح شده است، اما اگر پارتو امروز زنده بود حتما از اصلاح «توانگر عوام‌فریب» برای توصیف او استفاده می‌کرد. او مرد ثروتمندی است که منافع حلقه کوچک یاران خود را با نهایت قدرت پیش خواهد برد و این مسئله ضربه سنگینی را متوجه رفاه عمومی کشور خواهد کرد. اما تمام این کارها پشت نقاب حرکت برخلاف موج و برخلاف جریان غالب به عوام قبولانده خواهد شد.

پارتو از جنبه‌های دیگری نیز می‌تواند برای فهم وضعیت کنونی به ما کمک کند. او به عنوان ارائه‌دهنده قانون «هشتاد درصد زمین در اختیار بیست درصد از مردم» کاملا با آنچه که امروز در خصوص یک درصدِ بسیار ثروتمندِ امریکایی می‌دانیم تطابق دارد. ترامپ بی هیچ شکی عضو آن یک درصدِ بالاست، اما ادعا می‌کند که برای دفاع از ۹۹ درصد پایین جامعه امریکا به میدان آمده. او حتی گزارش و سوابق مالیاتی خود را نیز منتشر نکرد و با وجود این موفق شد حرف خود را به بسیاری از اقشار پایین‌تر جامعه امریکا بقبولاند.

نظراتی که پارتو در آن زمان در خصوص وضعیت ایتالیا ارائه داد، دردسرهای بزرگی برای او درست کرد. منتقدان او را متهم کردند که اشتباه عمل کرده و با تصویر کردنِ طبقه نخبه روباه‌ها به عنوان «توانگران عوام‌فریب»، راه را برای طبقه نخبه شیرها به عنوان «توانگران نظامی‌گرا» باز کرده است. این انتقادها، تصویری از پارتو به عنوان مدافع موسولینی ساخت. اما در سال ۱۹۲۳ پارتو در حالی درگذشت که در تبعید خودخواسته و به دور از عرصه سیاست ایتالیا در سوئیس زندگی می‌کرد و تنها چند گربه همدمش بودند.

پارتو تا موقع مرگش لیبرال ماند و از رویکرد اقتصادی کشوری مثل انگلیس حمایت کرد. او به عنوان یک اقتصاددان، مدافع نظام تجارت آزاد بود و پلورالیسم را ارجح بر هر چیز می‌دانست. در دنیای امروز، آنچه که امثال دونالد ترامپ و ترزا می ارائه می‌دهند کاملا عکس پارتو است. آنها به دنبال گذاشتن موانع تجاری جدید و ایجاد محدودیت‌های مختلف‌اند و از به زبان‌آوردن بیگانه‌هراسی خود ابایی ندارند.

نکته‌ای که برای پارتو اهمیت داشت این بود که همواره نخبگان جدیدی پیدا شوند و نخبگان قدیم را به چالش بکشند. از نظر او، حرکت تاریخ بر مبنای جابه‌جایی این نخبگان صورت می‌گرفت. اما هراسی که امروزه وجود دارد این است که تاریخ به بن‌بست رسیده باشد و نخبگان هم فسیل شده باشند. رأی‌دهندگان از اینکه بین همان نامزدهای همیشگی دنبال گزینه بهتر بگردند خسته شده‌اند چون نامزدها همچنان دارند همان حرف‌های قدیمی را می‌زنند و دعواهایشان هم بر سر همان مسائل قدیمی است. تعجبی ندارد که رأی‌دهندگان در نقاط مختلف دنیای غرب این‌طور به دنبال گزینه‌های عجیب و غریب در عرصه سیاسی افتاده باشند.

این هراس از عدم جابه‌جایی موثر نخبگان در گذشته هم مطرح شده بود. در سال ۱۹۵۶، سی رایت میلز جامعه‌شناس امریکایی کتاب «نخبگان قدرت» را منتشر کرد و تا امروز نیز این کتاب همچنان چاپ می‌شود. به خاطر این کتاب بود که بحث نخبگان به شکل گسترده‌تری مورد توجه قرار گرفت. از نظر میلز، امریکای جنگ سرد تحت سلطه نخبگان متحد سیاسی، تجاری و نظامی قرار داشت. در قرن بیستم، کورپوریشن‌های امریکایی جای چیزهای زیادی را در امریکا گرفتند؛ از جمله جای کشاورزان خودکفای قرن نوزدهم امریکا را.

این وضع باعث شد فرق‌گذاشتن بین منافع شرکت‌های بزرگ امریکایی و منافع ملت امریکا کار دشواری شود. به طعنه گفته می‌شد هرچه برای جنرال‌موتورز خوب باشد برای امریکا هم خوب است. منافع تجاری و سیاسی به تدریج بیشتر و بیشتر در هم تنیده شدند. جنگ سرد باعث شد منافع نظامی نیز خودش را وارد همین معادله کند.

میلز معتقد بود گردش نخبگان - اوج‌گرفتن یک گروه نخبه و به چالش‌کشیدن گروه دیگر- به نقطه پایان خود رسیده است. تنها گردشی که باقی مانده بود، راحتیِ حرکت از یک گروه نخبه به گروه نخبه دیگر بود؛ درست مثل در‌های چرخان.

انتقادی که پارتو از ایتالیای زمان خودش می‌کرد، امروز نیز به وضوح دیده می‌شود. طبقه نخبه‌ای که مثل ترامپ به زور سعی کرده خودش را «غیرنخبه»، همراه با مردم و مخالف گروه نخبه قبلی نشان دهد، تنها فرقش این است که به اصطلاح به یک گروه نخبه متفاوت تعلق دارد. بوریس جانسون شهردار سابق لندن، وزیر خارجه دولت ترزا می و از رهبران اصلی جنبش برگزیت که سعی دارد خود را چهره‌ای مردمی و ضدتشکیلات متعارف نشان بدهد، فارغ‌التحصیل آکسفورد است. نایجل فاراژ رهبر حزب یوکیپ که او نیز در مسئله برگزیت نقش مهمی ایفا کرد، یک میلیونر و سهام‌دار تحصیل‌کرده است. مارین لوپن رهبر راست‌گرای افراطی فرانسه دختر ژان ماری لوپن است که سال‌ها در دولت فرانسه منصب‌دار بوده است. هیچ کدام از آنها چهره‌های ضد تشکیلات محسوب نمی‌شوند.

ظاهرا آنچه پارتو می‌گفت این بود که گردش دائمی قدرت بین دو طبقه نخبه روباه و شیر بهتر است که ادامه داشته باشد تا تحولات اقتصادی، اجتماعی و تکنولوژیکی به تبع آن شکل بگیرند. او به چالشی که هر طبقه نخبه در برابر طبقه دیگر درست می‌کند اهمیت می‌داد و آن را منشأ تغییرات احتمالی می‌دانست.

با این حال، آنچه در دنیای امروز اتفاق می‌افتد ابعاد دیگری را نیز در خود گنجانده است. شبکه‌های اجتماعی که پیش‌تر به عنوان ابزار تحولات دموکراتیک شناخته می‌شدند، حالا به کمک نیروهای راست‌گرای افراطی نیز آمده‌اند و طبقه پایین جوامع غربی تحت تاثیر تبلیغات این نیروها، بیش از همیشه بیگانه‌هراس شده است. این مسئله در هردو مورد انگلیس (برگزیت) و امریکا (انتخاب ترامپ) خودش را نشان داد. شبکه‌های اجتماعی به نظریه‌پردازان توطئه نیز آسان‌ترین بلندگو را داده است.

اما این همه ماجرا نیست. دنیای امروز با چنان سرعتی در حال تغییر است که طبقه نخبگان جدید تکنولوژیک را نیز با سرعت به خط مقدم سیاست کشانده است. چهره‌های تاثیرگذار کمپانی‌های بزرگی مثل گوگل و فیس‌بوک حالا دارند قدرت تاثیرگذاری سیاسی نیز پیدا می‌کنند. این همان چیزی است که چندین سال پیش چندان قابل تصور نبود. با این اوصاف، جدال بین طبقات نخبه در آینده از نوعی دیگر خواهد بود؛ شاید دنیا با جنگلی از نخبگان مواجه باشد که هریک قدرت دیگری را به چالش بکشند. ترامپ و طبقه نخبه شیرها تنها بازیکنان این عرصه نخواهند بود.